صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
363
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) پيامبر بردبارى نمود تا اين كه آنان ، پس از رويداد رجيع و معونه بر جرأت و جسارت خويش افزودند و بدين شرح براى كشتن پيامبر توطئه چيدند : پيامبر با چند نفر از يارانش نزد بنى نضير رفت و در بارهء خون بهاى آن دو مرد از تبار بنى كلاب - كه عمرو پسر اميه ضمرى آنان را كشته بود - سخن گفت . معمولا برابر بندهايى كه در قرارداد قيد شده بود ؛ پرداخت خون بها بر آنان واجب مىشد . در جواب پيمبر گفتند : اى ابو القاسم ! اينجا بنشين تا آن را فراهم آوريم . پيامبر ، ابو بكر ، عمر ، على و جمعى از يارانش منتظر نشستند تا يهوديان به وعدهء خود وفا كنند . ( 2 ) يهودىها با هم خلوت كردند و به گفتگو پرداختند . شيطان ، ريختن خون پيامبر را در نظرشان بياراست و براى كشتن او دسيسهاى ساز كردند و گفتند : چه كسى اين سنگ آسيا را بر مىدارد و از بالاى بام بر سر محمد مىكوبد تا از پاى در آيد ؟ يكى از سياه بختان به نام عمرو پسر جحاش ، گفت : من . سلّام پسر مشكم گفت : اين كار را نكنيد . سوگند به خدا ؛ محمد از كارتان با خبر مىشود و پيمانى كه ميان شما بسته است ؛ نقض مىكند . ولى يهودىها بر تصميم و نقشهء شوم خود پا فشردند . در اين هنگام ، جبرئيل از سوى خدا نزد پيامبر آمد و سوء قصد يهوديان را به او خبر داد . پيامبر - با شتاب - از جا بلند شد و به مدينه رفت و يارانش به او پيوستند و گفتند : ناگهان برخاستى و ما چيزى نفهميديم . يارانش را از دسيسهء يهوديان با خبر نمود . ( 3 ) پيامبر - فورا - محمد پسر مسلمه را پيش بنى نضير فرستاد و به آنان گفت : از مدينه كوچ كنند و نبايد با من همشهرى باشيد . ده روز به شما فرصت مىدهم . هر كس بيشتر از ده روز بماند ؛ گردنش زده خواهد شد . يهود ، چارهاى جز رفتن نداشتند و خود را آماده مىكردند ، تا اين كه سر دستهء منافقان ، عبد اللّه پسر أبيّ به آنان سفارش نمود كه در مدينه بمانيد و دست نگهداريد و از سرزمين خود خارج نشويد . من دو هزار نفر پيرو دارم ؛ با شما به قلعههايتان مىآيند و با شما مىميرند . « . . . لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ . . . » « 1 » : [ . . . اگر اخراج شديد ، حتما با شما بيرون مىآييم و به زيان
--> ( 1 ) - حشر / 11 .